X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



داستان و رمان

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت

از او پرسید : پسر جان چه می‌خوانی؟

پسرک جواب داد : قرآن

– از کجای قرآن؟

– انا فتحنا …

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد

سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن ابا کرد

نادر گفت : چر ا نمی گیری؟

گفت : مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای

نادر گفت : به او بگو نادر داده است

پسر گفت : مادرم باور نمی‌کند می‌گوید : نادر مردی سخاوتمند است

او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد زیاد می‌داد

حرف او بر دل نادر نشست یک مشت پول زر در دامن او ریخت

از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد

داستان کوتاه و شنیدنی نادر شاه


برچسب‌ها : ,
نویسنده: dastanoroman | نسخه قابل چاپ | 1396/5/10 - 08:41 | 1 2 3 4 5

داستان کوتاه زیبا و علمی

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم باشک بازی کنند

انیشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت

او باید تا 100 می شمرد و سپس شروع به جستجو میکرد

همه پنهان شدند الا نیوتون …

نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد، دقیقا در مقابل انیشتین

انیشتین  تا صد شمرد

او چشماشو باز کرد و دید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده

انیشتین فریاد زد نیوتون بیرون ( سک سک)

نیوتون بیرون ( سک سک)

نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم

او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم !

تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست

نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام

که من رو نیوتون بر متر مربع میکنه

و از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر “یک پاسکال” می باشد

بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال سک سک) !

داستان کوتاه جالب قایم باشک بازی دانشمندان در بهشت


برچسب‌ها : ,
نویسنده: dastanoroman | نسخه قابل چاپ | 1396/5/10 - 08:36 | 1 2 3 4 5

دختر کوچولو به مادر خود گفت : مامان کجا می ری؟

مادر گفت : عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم ، خیلی زود برمی گردم اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت

دختر به مادرش گفت : مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟ آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت : من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود

کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت و لباس های خود را بیرون آورد و گفت : مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم

اما مادر اعتنایی نکرد و گفت : این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است حرف های تو چه معنی ای می دهد؟

دختر ملتمسانه گفت : مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن فقط با من بیا

مادر نیز علی رغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت : رسیدیم

در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت : من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست این رفتار تو اصلا زیبا نبود

کودک جواب داد : مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟

آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟ وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا. مادر هیچ نگفت و ساکت ماند …


داستان کوتاه آموزنده


برچسب‌ها : ,,
نویسنده: dastanoroman | نسخه قابل چاپ | 1396/5/10 - 08:33 | 1 2 3 4 5

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

آرشیو

آمار وبلاگ

کد های کاربر